گاه و بی گاه تلفنم را این دست و آن دست می کنم.
دنبال همان شماره قدیمی هستم، آن را خیلی خوب به خاطر دارم، از روزی که به استرالیا آمدم دست کم هفته ای یک بار شماره را می گرفتم و با مادرم صحبت می کردم.
همیشه می ترسیدم بد موقع زنگ زده باشم که طفلک یا خواب باشد یا سر نماز یا سر سفره نهار.
هر بار که دلم می گرفت یا هوای شنیدن صدایش را می کردم شماره را می گرفتم و با هم یک گپی می زدیم آن هم از نوع مادر و فرزندی.
همیشه هم سفارش هایش یکی بود که مواظب خودم باشم، به بچه ها سلام برسانم و ببوسمشان و بعد هم آرزوی موفقیت و تندرستی.
همیشه از کارم می پرسید و اوضاع و احوال و این که آیا به ایران خواهم رفت یا نه
گاه گاهی هم بچه ها لپ تاپ را می آوردند و می توانستیم هم دیگر را ببینیم.
این اواخر که در بستر افتاده بود مدام یکی از عکس هایم را که برایش فرستاده بودم و در آن ملودی را بغل کرده بودم مرتب می بوسید و به چشم می کشید.
یک ماه پیش از فوتش بود که حالش خیلی بد شد. هر روز از برادرانم و بچه ها جویای احوالش بودم. دیگر نمی توانست تلفنی با من صحبت کند اما به زحمت چند کلمه ای می گفت و باز دلم شاد بود که هنوز هست.
و هر روز حال مادر بدتر و بدتر می شد. من هم اعتبار پاسپورتم تمام شده بود و باید آن را دوباره می گرفتم. مدارک را برای سفارت فرستاده بودم و هر روز چندین ساعت پشت تلفن سفارت منتظر می ماندم اما خبری نبود. حتی یک بار هم کسی گوشی را بر نمی داشت تا این که روزهای آخر به من گفتند آن شماره اصلن کار نمی کند.
!!!
روزها می گذشت و خانواده از من می می خواستند زودتر خودم را به ایران برسانم اما هیچ کاری از دستم برنمی آمد.
به هر حال پاسپورت آمد و همان روز اداره مهاجرت ویزایم را دوباره صادر کرد و در پاسپورت چسباند و با اولین پرواز به تهران رسیدم.
کم و بیش نیمه ی روز بود که به تهران رسیدم درست همین روز.
همه چیز خانه همان طوری بود که دو سال قبلش بود، همه چیز سر جایش بود اما یک تفاوت بزرگ داشت. دو سال پیش وقتی بعد از سه سال دوری از ایران از در خانه وارد شدم مادر روی صندلی جلوی در پذیرایی نشسته بود و به استقبالم آمده بود اما این بار مادر روی تخت بی رمق افتاده بود و نفس نفس می زد.
پیشترها وقتی می گفتند فلانی چشم به راه فرزندش است تا جان به جان آفرین تسلیم کند باورم نمی شد اما یک بار با چشم خودم این را دیدم و این بار اما می دیدم که مادرم منتظر من بوده است تا برای بار آخر مرا ببیند حتی اگر به قیمت این باشد که چند روزی بیشتر درد و رنج بکشد. آخر من فرزند آخرش بودم و همیشه می گفت که مرا خیلی دوست دارد.
با ورود من به جای شادی تمام خانه پر از غم شد و همه از مادر می خواستند چشمانش را باز کند تا ببیند که پسرش بالاخره خودش را رسانده تا این دم آخر او را ببیند.
مادر به زحمت نفس می کشید و زیاد از دور و برش خبر نداشت اما بالاخره فهمید که من آمده ام.
با آخرین رمق مانده در تنش دستم را فشار داد تا نشانم دهد که حضور من را متوجه شده است.
غم دنیا در دلم نشست. یاد آخرین باری افتادم که دیدمش، سه سال پیش درست روز پیش از رفتن به فرودگاه.
با همسر و بچه ها آمدیم خانه مادر، رفتم از کبابی محل کباب گرفتم و آوردم همگی سر سفره نشستیم.
هیچ کس دیگری نبود جز من و خانواده ام.
می دانستم این آخرین باری است که می بینمش. مرتب در آغوشش می کشیدم و می بوسیدمش اما از ترس این که گریه ام بگیرد زود فرار می کردم و سر صحبت را باز می کردم. او هم خیلی خوب می دانست که این آخرین باری است که مرا می بیند اما هیچ نمی گفت مگر این که وقتی ملودی را بغل می کرد و می بوسید می گفت بار دیگر که به این جا بیایی من این جا نیستم.
این شاید یکی از آن چیزهایی باشد که خیلی برایش حسرت می خورم. شاید باید سرم را روی شانه هایش می گذاشتم و حسابی گریه می کردم اما مگر می شد. همین جوری هم قلبم داشت از فکر این که این آخرین دیدار من و اوست می ایستاد.
پس تا می شد از خودمان فیلم و عکس گرفتم.
اما روز آخر درست پیش از فوتش می توانستم گریه کنم. می دانستم چیزی نمانده از پیشمان برود و از فکرش هم وحشت داشتم.
دستش را در دستانم گرفته بودم و به صورتش نگاه می کردم و اشک می ریختم. چند ساعتی کنار تختش بودم تا لحظه ی وداع رسید و مادر رفت.
دنیا روی سرم خراب شد. هیچ وقت نمی دانستم از دست دادن مادر این همه دردناک است.
و امروز هر از چند گاهی دلم می خواهد گوشی را بردارم، شماره مادر را بگیرم تا باز با هم گپی بزنیم
تا از کارم بپرسد، از بچه ها، از اوضاع، تا سفارشم کند به یاد خدا، به نماز، به روزه
آخ که چقدر بعضی وقت ها دلم می خواهد آن شماره را بگیرم تا آن طرف خط یکی گوشی را بردارد و بگوید : داود تویی مادر؟


No comments:
Post a Comment