Pages

Tuesday, September 3, 2013

الان من باید دقیقن چی کار کنم؟؟؟؟؟

همینم مونده بود وسط این همه کار دانشگاه بیام مصیبت نامه بنویسم

آره حاج خانم، حاج آقا، داداش، آبجی، هم شهری ، هم کار، هم وطن

الان من باید چی کار کنم؟

شیش ساله اینجا تو دیار غربتم یه بار نشده به هیچ دلیل این قدر اضطراب داشته باشم

همه ی اضطراب ها از همین هم وطن ها و هم زبون هامونه

غیبت می کنی مثل آب خوردن؟



حاج آقا ،حاج خانوم همین جوری ضرتی دهنت رو واز می کنی هر چی دلت می خواد می گی؟ 

بعد نماز اول وقتت ترک نمی شه؟ تو کمرت بخوره اون نمازت

همین جوری فرتی پشت سر مردم حرف می زنی، دختر یکی نیم ساعت دیر بیاد پشت سرش صفحه می زاری اما دختر خودت سه شب خونه نیاد هیچی نیست؟؟
من با زنم ، با همسرقانونی و شرعیم (که تو اون دین خنده دار تو هم قانونیه) حرف می زنم حرومه، تو پسرت دوست دخترش رو  میاره تو خونه ترتیبش رو می ده اشکالی نداره؟؟؟
هر چی به اون مغز پوسیده و پر از کثافتت رسید می گی، همین جوری گاله رو وا می کنی در مورد مردم اظهار نظر می کنی؟؟؟

بعد فکر کنی چون نماز می خونی جات وسط بهشته؟ شیش تا حوری هم تا صبح پیشت می خوابن و هی باکره می شن و تو هم هی آره ؟؟؟ اون هم به پاداش این اسهال های مغزیت؟

تا حالا کسی بهت گفته توی همون دینت حدیث داری که غیبت از زنا هم بدتره

عین آب خوردن با اون زبون کثیفت واسه همه نسخه می پیچی؟

ای کاش دست کم به اندازه ی الاغ سرت می شد.

پُز می دی این هوا که چی بشه؟

خانم الان من چی کار کنم تو مرسدس داری من ژیان؟

برم دزدی کنم؟ قاچاق کنم؟ زورگیری کنم؟ کلاه برداری چطوره؟

من چیکار کنم که بابای تو از سر بدبختی رفت تو بیابون های تهران خونه خرید بعدش بیابونه یهو شد شهرک غرب؟؟؟

اصلن گیریم که بابات اعلی حضرت همایونی تو هم توله سگش، حالا من باید چی کار کنم که ماشینت بنزه؟ دولا شم پاتو ببوسم؟

تو بنزت رو سوار شو من  هم ژیانم رو

چیزی می شه؟ نمی تونی بدون زجر دادن من از ماشینت لذت ببری آشغال؟

چرا من برای ژیانم یه بوق می خرم دق می کنی؟ تمام ماشین من پول چراغ عقب بنز تو هم نمی شه، اون وقت از یه بوق من هم نمی گذری؟ آخه احمق بوق ژیان به بنز نمی خوره رفتی لنگه اش رو خریدی بستی به بنزت؟؟

همین که نشون بدی من حتی نمی تونم از بوق ژیانم لذت ببرم برات کافیه؟

آخیش یه خورده سبک شدم

 

Friday, August 16, 2013

I am officially 40

I thought it was only Xmas mornings when Ghazaleh , my first princess, will force me out of bed.

She came in this morning to give me my 40th birthday gift but couldn't get me out of bed. Why? I haven't slept for weeks now because of the university studies.

But that's not the story I am going to tell you. I turned 40 today, scary ha?

I am a little bit scared what life is going to bring on me.

I have a lovely wife which has always been by my side in happiness and hardship (mainly the latter). I have to admit I was really lucky in my life to have her and that's maybe one of the great blessings of my life. Se is wise (except for marrying me), lovely, beautiful, and also a great mum for the kids and an awesome friend for me as well as a super professional cook, home maker etc.

we came to Australia 6 years ago and now she is working in a very well-known government corporate.

My first daughter, Ghazaleh, is going to high school next year and academically she has been really successful. She has won the gold award every year at the school and this week she was MC for the western Sydney art festival. She, like her mum, is a great cook and can already handle a family.

I AM SO PROUD OF HER. She will be a very successful person in the future and a lovely person. A chip off the old block ha??

My second daughter Melody is a great bundle of joy to have. She has given a new spirit to our life, she is beautiful, lovely also stubborn, smart and speaks English perfectly. She will go to primary school in 2 years time and I am confident she will be as great as her elder sister.


I LOVE MY WIFE.

I LOVE MY FAMILY.

I LOVE MY KIDS.

 taken this morning when I can't even open my eyes

My fears

turning into 40 can be scary. your body starts to deteriorate, you start growing hair on your ears and nose and you cannot be active as you were before. your health will begin to fade and wrinkles will show up here and there ( I am more concerned about wrinkles there). Your mind will start getting into the standby mode (can I call is snooze mode for now?) In a nutshell, you are going down the hill and every year you gain speed.
 

My Hopes & Plans

I hope I will finish my university degree with good results, I hope I can get richer and healthier and can provide more for may family and care more for them. I WANT THE BEST FOR THEM.
 
I really want to study Philosophy, Logic, Psychology, Sociology as well as music but don't know if ever have time to.
 
I also hope I can translate more books because I love translation.

People around me

 
I have awesome friends that I respect a lot and love. I have excellent close friends, ex-colleagues, friends that I came to know in Australia and also virtual friends on Facebook etc.
 
My family is OK and (lets forget because I expect a lot more from them but this never happens).
 
 

My past

I have done a lot in my life, seen many countries, read a lot and experienced a lot. Coming from a small family in the south of Tehran, I have to pat myself on the shoulder because I believe I have achieved a lot. Sometimes I think if I was born in a different family, I could have achieved a lot more but I am not sure.
 
I could have been a great musician or even a writer (really???!!) or a journalist and so forth. who knows? But so far so good putting all pieces together. I could have ended up a lonely junkie on the street.
 
WHERE I AM RIHGT NOW IS NOT BAD AT ALL.
 

My future

 
hopefully will have a lot more fun and will be a lot more relaxed.
 
It will have lots of adventures and a lot more reading.
 
Lets see what destiny will bring us.
 
I might publish a music album, buy a flash car or even a house in a forest with stone walls, hardwood furniture and tall glass windows with a massive swimming pool and a beautiful entertaining area with a pool table, a ping pong table and a tennis court.
 
The 2nd floor would obviously have an attic which will be my study (no Rosie you can't take this one no matter how much I love you), a theatre and a get together place.
 
I almost forgot to say I want a big shed with lots of woodworking tools so I can make my own furniture.
 
I also want a couple of horses, sheep and dogs to run around the house (gee the list is getting bigger).
 
UNTIL THEN, I will enjoy my life.
 
P.S. Rosie and Ghazaleh have been organising my birthday party for days. I can't thank them enough.
 
Thanks Baby. I love you
 
 

Wednesday, February 13, 2013

داود تویی مادر؟

گاه و بی گاه تلفنم را این دست و آن دست می کنم.
دنبال همان شماره قدیمی هستم، آن را خیلی خوب به خاطر دارم، از روزی که به استرالیا آمدم دست کم هفته ای یک بار شماره را می گرفتم و با مادرم صحبت می کردم.
همیشه می ترسیدم بد موقع زنگ زده باشم که طفلک یا خواب باشد یا سر نماز یا سر سفره نهار.

هر بار که دلم می گرفت یا هوای شنیدن صدایش را می کردم شماره را می گرفتم و با هم یک گپی می زدیم آن هم از نوع مادر و فرزندی.
همیشه هم سفارش هایش یکی بود که مواظب خودم باشم، به بچه ها سلام برسانم و ببوسمشان و بعد هم آرزوی موفقیت و تندرستی.
همیشه از کارم می پرسید و اوضاع و احوال و این که آیا به ایران خواهم رفت یا نه
گاه گاهی هم بچه ها لپ تاپ را می آوردند و می توانستیم هم دیگر را ببینیم.
این اواخر که در بستر افتاده بود مدام یکی از عکس هایم را که برایش فرستاده بودم و در آن ملودی را بغل کرده بودم مرتب می بوسید و به چشم می کشید.
یک ماه پیش از فوتش بود که حالش خیلی بد شد. هر روز از برادرانم و بچه ها جویای احوالش بودم. دیگر نمی توانست تلفنی با من صحبت کند اما به زحمت چند کلمه ای می گفت  و باز دلم شاد بود که هنوز هست.
و هر روز حال مادر بدتر و بدتر می شد. من هم اعتبار پاسپورتم تمام شده بود و باید آن را دوباره می گرفتم. مدارک را برای سفارت فرستاده بودم و هر روز چندین ساعت پشت تلفن سفارت منتظر می ماندم اما خبری نبود. حتی یک بار هم کسی گوشی را بر نمی داشت تا این که روزهای آخر به من گفتند آن شماره اصلن کار نمی کند.
!!!
روزها می گذشت و خانواده از من می می خواستند زودتر خودم را به ایران برسانم اما هیچ کاری از دستم برنمی آمد.
به هر حال پاسپورت آمد و همان روز اداره مهاجرت ویزایم را دوباره صادر کرد و در پاسپورت چسباند و با اولین پرواز به تهران رسیدم.
کم و بیش نیمه ی روز  بود که به تهران رسیدم درست همین روز. 
همه چیز خانه همان طوری بود که دو سال قبلش بود، همه چیز سر جایش بود اما یک تفاوت بزرگ داشت. دو سال پیش وقتی بعد از سه سال دوری از ایران از در خانه وارد شدم مادر روی صندلی جلوی در پذیرایی نشسته بود و به استقبالم آمده بود اما این بار مادر روی تخت بی رمق افتاده بود و نفس نفس می زد.
پیشترها وقتی می گفتند فلانی چشم به راه فرزندش است تا جان به جان آفرین تسلیم کند باورم نمی شد اما یک بار با چشم خودم این را دیدم و این بار اما می دیدم که مادرم منتظر من بوده است تا برای بار آخر مرا ببیند حتی اگر به قیمت این باشد که چند روزی بیشتر درد و رنج بکشد. آخر من فرزند آخرش بودم و همیشه می گفت که مرا خیلی دوست دارد.
با ورود من به جای شادی تمام خانه پر از غم شد و همه از مادر می خواستند چشمانش را باز کند تا ببیند که پسرش بالاخره خودش را رسانده تا این دم آخر او را ببیند.
مادر به زحمت نفس می کشید و زیاد از دور و برش خبر نداشت اما بالاخره فهمید که من آمده ام.
با آخرین رمق مانده در تنش دستم را فشار داد تا نشانم دهد که حضور من را متوجه شده است.
غم دنیا در دلم نشست. یاد آخرین باری افتادم که دیدمش، سه سال پیش درست روز پیش از رفتن به فرودگاه.
با همسر و بچه ها آمدیم خانه مادر، رفتم از کبابی محل کباب گرفتم و آوردم همگی سر سفره نشستیم.
هیچ کس دیگری نبود جز من و خانواده ام.
می دانستم این آخرین باری است که می بینمش. مرتب در آغوشش می کشیدم و می بوسیدمش اما از ترس این که گریه ام بگیرد زود فرار می کردم و سر صحبت را باز می کردم. او هم خیلی خوب می دانست که این آخرین باری است که مرا می بیند اما هیچ نمی گفت مگر این که وقتی ملودی را بغل می کرد و می بوسید می گفت بار دیگر که به این جا بیایی من این جا نیستم.
این شاید یکی از آن چیزهایی باشد که خیلی برایش حسرت می خورم. شاید باید سرم را روی شانه هایش می گذاشتم و حسابی گریه می کردم اما مگر می شد. همین جوری هم قلبم داشت از فکر این که این آخرین دیدار من و اوست می ایستاد.
پس تا می شد از خودمان فیلم و عکس گرفتم.
اما روز آخر درست پیش از فوتش می توانستم گریه کنم. می دانستم چیزی نمانده از پیشمان برود و از فکرش هم وحشت داشتم.
دستش را در دستانم گرفته بودم و به صورتش نگاه می کردم و اشک می ریختم. چند ساعتی کنار تختش بودم تا لحظه ی وداع رسید و مادر رفت.
دنیا روی سرم خراب شد. هیچ وقت نمی دانستم از دست دادن مادر این همه دردناک است.
و امروز هر از چند گاهی دلم می خواهد گوشی را بردارم، شماره مادر را بگیرم تا باز با هم گپی بزنیم
تا از کارم بپرسد، از بچه ها، از اوضاع، تا سفارشم کند به یاد خدا، به نماز، به روزه
آخ که چقدر بعضی وقت ها دلم می خواهد آن شماره را بگیرم تا آن طرف خط یکی گوشی را بردارد  و بگوید : داود تویی مادر؟